
آذر ماه سال ۴۰۱ بود که شب و روز داشتم تلاش میکردم تا vue js یاد بگیرم و از اون طریق راهی پیدا کنم برای ورود به شرکت مس تقریباً سه سال از اون موقع گذشته و بیش از یک ساله گه در شرکت مس شاغلم ، اگر چه هیچ وقت با vue js وارد مس نشدم، اما اون دو هفته ای که تلاش متمرکزی داشتم خیلی بهم کمک کرد دوباره توانایی یادگیری خودمو جدی بگیرم.
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
اولین روز سی و سه سالگی، با جواب دادن به پیام های تبریک تولد گذشت. شب هم میهمان محمد بودیم...
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
بله
رفتم و گشتامو زدم ... یه ده سالی طول کشید تا بالا و پایین و دیدم و ...
باز برگشتم سر خونه اول...
بله!
بازگشت همه به سوی اوست، به اصالت خودشونه ...
منم برگشتم به حودم
اما با یه کوله بار که پر شده از تجربه های تلخ و شیرین ...
تجربه هایی که برای بدست آوردن شون گاهی بهای سنگینی پرداختم و گاهی با لطف خدا ارزون بدست اومدن...
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
ناگهان همنشینت شدم در دلتنگی گریستم!
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
دیروز صبح پیش از طلوع مثل یک قایق دل به دریا زده بودم ....
دیروز غروب چند تکه چوب از من به ساحل برگشته است...
حالا دل خوش میکنم به این فکر که او فردا غروب به ساحل می آید ، آتش روشن می کند و چند تکه چوبم را بر میدارد و توی آتش می اندازد ...
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
میگفت کاش هشتپا بودم
برای ایستادن پای تو
-------------
گم نمیکند
دست و پایش را
هشتپا
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
شدم 31 ساله! اما شکر خدا خودم احساس می کنم 23 سالمه! امشب همراه با دیگر شرکت های مستقدر در مرکز رشد دانشگاه دعوت بودیم مراسم افطاری ، اون هم به میزبانی و دعوت آقای دکتر ملامحمدی از شرکت کاوشگران آب رفسنجان، یه دورهمی خوب بود ، امید بخش و خاطره انگیز ....
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
دیروز یکم مهرماه نود و هشت ، اولین روز شغلی من در کسوت معلمی بود، البته صحیح تر آن است بگویم در کسوت استادکاری و هنرآموزی. پیش رویم یک مسیر سخت، پر از مسئولیت اما شیرین وجود دارد.
دارم فکر میکنم از همین ابتدای راه و از همین خشت اول چه هدف، برنامه و راهی را دنبال کنم تا ده سال بعد اگر به یکم مهرماه نود و هشت فکر کردم، در فکرم ایکاش ها و اگرها جایی نداشته باشند...
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
درست مثل بالا رفتن از کوه با پای برهنه و بعد پرت شدن از کوه با دست های بسته، خسته و شکسته ام...
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
اینجا هوا حسابی سرد شده و بخاری ای که با خودم آورده ام برای این خونه کوچیکه ... از وقتی از ادویه ها استفاده می کنم آشپزیم خیلی بهتر شده. معمولا حالم خوبه اما گاهی وقتا یهویی نسبت به خانواده و دوستام دلشوره و نگرانی میاد سراغم.
دارم با مسئول پژوهشسرا همکاری می کنم و می خوام به دانش آموزا کمک کنم در جشنواره ها موفق باشن.
الان هم یه لیوان دمنوش آویشن ریختم برای خودم و دارم نوش جان می نمایم.
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
بعضی وقتا میام اینجا و چند دقیقه به این صفحه سفید ادیتور بلاگفا خیره می شوم....واقعا چی شده؟ چرا من دیگه حرفی برای گفتن ندارم!؟
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
تا همین چند ماه قبل که رفسنجان بودم و همیشه دور و برم شلوغ بود، فکر میکردم آدم تنهایی هستم، حالا مدتی است از رفسنجان آمده ام، از خودم خانواده و موقعیت هایم و همه ی آدم های زندگی ام فاصله گرفته ام و تنها زندگی می کنم، و این تنهایی باعث شده است تنهایی را بهتر از قبل بشناسم ... باعث شده است پای حرفهای خودم بنشینم، انگار خودم بوده است، کسی که سالها تشنه ی این هم صحبتی بوده است ...
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
چه فکرهای بزرگی توی سرم داشتم ، حیف... امروز رفتم شرکت سابق ... همکارهای سابق زنگ زده بودن که شرکت دوباره داره راه می افته بیا صحبت کن با مدیر شرکت و برگرد دوباره سر کار ... رفتم صحبت کردم ، میشه دوباره برگشت، اما تردید دارم، یادمه ماه های آخری توی شرکت بودم خیلی اذیت شدم بخاطر بی پولی و نا امیدی ، حقوق نمیدادن ، هنوز هم بعد از دو سال طلبم رو ندادن، وقتی از شرکت اومدم بیرون کلی به خودم و توانایی هام امید داشتم دلم گرم بود به اینکه خدا هواسش به من هست...
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی